تبليغاتX
فرشته مامان و بابا

فرشته مامان و بابا

پروژه سخت برای مامان و هانا

۱۵ اسفند با هانا از کلاس مادروکودک اومدیم خونه مامان نسرین و همه دوره هم و خوش و خندان.طبقه معمول هانا تو هردوری که تو خونه میزد یک دورم میومد بغله من و می می خوری.منم کلافه از این موضوع.خیلی وقته به فکرم که هانا رو از شیر بگیرم ولی دلم نمیومد همش با خودم میگفتم عشقه هانا تو زندگیش اینه بزار همون ۲ سالگی میگیرم ولی واقعا خودم کلافه بودم از انقدر وابستگی.ولی فکره این موضوع هم که بخوام از فردا به هانا شیر ندم حالم رو بد میکرد.تا اینکه اونروز یک دفعه به مامانم گفتم صبر زردو بیاره و امتحان کنیم عکس العمل هانا رو ببینیم چیه خلاصه اوردیم زدیمش به می می و هانا اومد سراغشو ................................

بدش اومد خیلی بدش اومد رفت و دیگه نیومد سراغش منم بهش گفتم هانا بچه ها که بزرگ میشن دیگه می می مامانشون اوخ میشه و کلی توضیحات.دختره عاقلو صبوره منم همش با سرش تایید میکرد.منم تصمیم گرفتم که کارو یکسره کنم و حالا که استارته کار زده شد دیگه کاروتمومش کنم.

اصلا توقع نداشتم هانا انقدر با موضوع راحت کنار بیاد لبته نه اینکه خیلی براش راحت باشه همش میاد بغلمو میگه اوخ اوخ.بمیرم برات نمیدونی چی میکشم خودم هم کلی درد دارم ولی از اینکه میبینم تو انقدر مظلوم شدی دلم میخواد بمیرم و این صحنه رو نبینم.نمیدونم کارم غلط بوده یا درست ولی خودمو قانع میکنم که الان نمیشد بالاخره چند ماهه دیگه این اتفاقا میافتاد.اصلا حالم خوب نیست.نه روحی نه جسمی.

خلاصه که خیلی حالم بده فردا هم قراره بریم شمال تا یکم حال و هوات عوض بشه

هانای من ۱سالو ۷ ماه و ۱۵ روز شیره مامانشو خورد.

عشقکم منو ببخش

این مرحله ای از بزرگ شدنته

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

سلاممممممممممممم .بعد از ۶ ماه اومدم یک خونه تکونی بکنم وبلاگه خانوم خانومارو

توی این شش ماه واقعا خیلی خیلی دوست داشتنی تر از قبل شدی.یعنی بدجور عاشقت هستما.مامی جون من همیشه میگفتم بچه ها فقط تا یکسالگی خوبن و عاشقه نوزادا بودم ولی الان تازه میفهمم چه اشتباهی میکردم الان به اندازه ای عاشقتم که اصلا قابل وصف نیست.انقدر شیرین ومهربون و دوست داشتنی شدی.بزار تعریف کنم بگم بعد از پسته قبلیم چه اتفاقهایی افتاد

اولیش اینه که بعد از اون راه رفتن کوچیکی که رفتی ومنو کلی ذوق مرگ کردی دوباره تنبلی پیشه کردیو یکماه راه نرفتی تا اینکه بعدش مثله بنز شروع کردی به راه رفتن

بعده یکماه دوباره عفونت ادراری و بیمارستان و تو بیمارستان از اون ویروسایه اسهال استفراغه بد و تب ۴۰ درجه واینکه من مردمو زنده شدم تا خوبه خوب شدی.دو هفته تمهم صبح ساعت ۱۱ میرفتیم بیمارستان یک امپول به پایه کوچکت میزدن ۱۱ شبم یکی دیگه.چه روزایه بدی بود خدا رو شکر تموم شد و انشالاه هیچ وقت دیگه پیش نیاد.

یک سفر رفتیم با دوستایه بابا ژانت جان و پیمان جان به ترکیه ویک سفره دیگه هم با عمه ودوستایه بابا رفتیم دوبی یک بارم با مامان نسرین وبابابزرگت و بابارضا رفتیم شمال که این اخری از همه بیشتر خوش گذشت.خلاصه کلی تو سفر بودیم و من واقعا خسته شدم تو سفر با وجود یک خانوم وروجکه کنجکاوووو

یک کلاسه مادروکودک هم ثبته نامت کردم  که اونجا یک مربی هست که بازیهایی که باعث خلاقیت و رشده بچه هاست رو باهاتون تمرین میکنه.هشت نه تا هم دوست اونجا پیدا کردی ولی رفتارت اونجا خیلی متفاوت با خونست.اونجا خیلی ارومتری و همش پشته پرده در حاله دید زدنه بیرونی

حالا برات بگم از حرف زدنات که خیلی خنده داره

به من میگی مامیییییییییییییییی وبه بابا میگی باببببببببببی

مامان نسرین=مامان نه نه

بابا ممد=ممد       من خیلی روت کار میکنم که اینو نگی ولی اصلا به حرفه مامی گوش نمیکنی

ریحانه=انانه

به همه خانومها به جز مامان هم عمه میگی

تاب=ابابا

عکس=ایس

اتیش=اتیش

عزیز=عزیز

پسته=قان قان

تا ازت عکس میگیرم باید به خودتم نشون بدم ببینی خوشت میاد یانه

شعره تاب تاب عباسی رو اینجوری میخونی=آ آ عباییییییییی ادامنو انای

شعره یک توپ دارم قلقلیه رو به کمک من میخونی

اینم بگم که الان ۱۱ تا دندونه مموشیه خوشگل داری

خلاصه کلی شیرین شدی برایه من.

قشنگترینم به زودیه زود میام دوباره وبلاگتو اپ میکنم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 1:4 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

اولین قدم

امشب دخمل کوچولویه من ساعت ۱۱ روز شنبه ۳۰ مرداد یعنی وقتی ۱ سالو ۳۰ روزش بود ۳ قدم از اولین قدمهایه عمرشو برداشت و منو غرقه خوشحالی کرد

هانایه نازم امیدوارم قدمهایه بزرگی در زندگی برداری و روز به روز موفقتر باشی

عزیزترینم عاشقانه میپرستمت و از خدا برات ارزوی بهترینها رو دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

فقط عکس

بهش میگم خوشگل کن اینجوری میکنه

فقط خوش اخلاق نیستیا اینم از عصبانیتت

وقتی تو صندلی ماشینش میشینه اینجوری میشه

اینم خندش با خالش که عاشقشه

دخترم عاشقه اب بازیه تا اب میبینه از خود بیخود میشه و پشته سر هم میگه ابه ابه

دخملکیم رفته دنیایه بازی و خوشحاله

یک تولده کوچولو ۱ مرداد تو خونه گرفتیم

آب بازی

ژشت گرفته میخواد بدوهه بره ددر

اینم یک سری از عکسهایه هانا

امیدوارم به زودی زود دوباره بتونم آپ کنم وبلاگتو البته اگه شما وقتی برام بزارید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

دخترم یکساله شده

دختر نازم خانوم کوچولویه من یکساله شده.خدایا باورم نمیشه.این همه عشقی که به این دختر دارمو باورم نمیشه.این خانوم خانوما کلی وروجک شده.یک کارایی میکنی که من باورم نمیشه تو همون دختر کوچولوم بودی که کارت فقط شیر خوردن و خوابیدن بود.بزار برات تعریف کنم این مدت که ننوشتم چه اتفاقایه خوب و بدی افتاده

اول از بدترین خاطره زندگیم میگم

یک روز صبح از خواب بیدار شدم دیدم دخترم تب داره فکر کردم از این مریضی جدیدا گرفتی بهت قطره دادم تبت اومد پایین.بعد رفتیم خونه مامانی اونجا هم کما بیش تب داشتی تا اینکه بعد از ظهر تبت خیلی رفت بالابعد  پاشدیم بردیمت دکتر اونجا هم ازت ازمایشه خونو ادرار رفتن وبله مشخص شد که این دختر کوچولویه ما عفونت ادراری گرفته و فتن باید بیمارستان بستری بشه دیگه از اینجا به بعدش خیلی بد بود.دختر کوچولوم باید ۱۰ روز بیمارستان بستری میشد برام باور کردنی نبود ولی باید این کارو میکردیم .باباییت هم خیلی ناراحت بود کاروزندگی رو ول کرده بود از صبح تا شب میومد بیمارستان.قرار بود تا جمعه بمونیم اونجا که مصادف بود با روزه تولدت ولی من طاقت نداشتم روزه تولدت اونجا باشم روزه ۹ بارضایته خودمون اوردیمت خونه.بعد از ۹ روز اولین روزی که اوردیمت خونه تو شوک بودی ولی با یکم استراحت و بازی کردن باهات یکم خستگیهام در رفت.روزه جمعه هم بهترین روزه زندگیم بود روزی که قلبم نفسم عزیزتر از جانم پا به این دنیا گذاشت و دنیایه منو عوض کرد.حالا یک سری از عکسایه نفسمو میزارم تا ببینید چقدر بزرگ و خانوم شده برایه خودش

این از اولین عکس که واقعا ناراحت کننده بود

وحالا میریم سراغه تولد تولد تولدت مبارک فرشته کوچولو

تولده هانا خانوم در روزه ۲ مرداد در رستوران صورت گرفت چون همه برنامه هام بهم ریخته بود وحال و حوصله مهمونی نداشتم.ساله دیگه برات جبران میکنم مامی جون

هانا و خاله هاش و مامی ودختر عمش ویانا جون

مامان جون دوستم زنگ زده داره تولدمو تبریک میگههههههههههههههههههه

اینم یک هانایه خسته که میخواد زودتر بره خونه لالا

دخترم اشالاه ۱۲۰ سال با سلامتی و خوشی زنده باشی وخوشبخت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

دخملکم امشب میخواستم بیام عکساتو بزارم داشتم انخاب میکردم که بابا رضا هم اومد باهام عکسارو نگاه کردن والان میبینم که کلی وقته نشستیم به عکس دیدن و کلی خاطره برامون زنده شد الانم دیگه خیلی دیر وقته پس به زودی زود میام عکسای جدیدتو میزارم

            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 3:5 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

دختره بهار

هانای گلم مامان وقتی شما تو شکمش بودی همش این اهنگو که تو وبلاگت گذاشتمو گوش میداد و برات میخوند همه حرفای دلمو میزد من خیلی دوستش داشتم فرشته کوچولو  

              دوست دارم دختره چل گیسه من

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 2:51 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

روزهای نوشته نشده

سلام.با عرضه پوزش برای این مدتی که ننوشتم آخه دختر خانومم گفتم که دیگه شما وقته سر خاروندنم برام نزاشتی

حالا برات بگم از این مدت که چیکارا میکنی و دله مامانو بیشتر از همیشه میبری

صبحا که از خواب بیدار میشی که البته ظهره اول بهت صبحانه میدم بعد شروع به بازی میکنی.برات یک خونه کوچولو گرفتم گذاشتم یک گوشه توشم پره اسباب بازی .بهت میگم هانا برو پیشه نینی هات تو هم میری یکی از عروسکاتو که دوست داری بغل میکنی و بوسش میکنی ومیزنی پشتش که لالا کنه اخه مامان قربونه مهربونیات بره بعدشم که حوصلت سر میره میای بغله من میشینی منم که دربست در اختیاره شما بعد برات نهارتو میاره و شما نوشه جان میکنی اینم بگم که عاشقه گوشتی و از زرده تخم مرغ بیزاری خلاصه بعدشم کلی میخوابیو وقتی بیدار میشی میری در حاله کشف کردنه همه جایه خونه اینم بگم که دو تا از کشوهای کابینت ماله توئه تا میبینیش میری همه چیزایی که توه میریزی بیرون تا من جمعشون میکنم دوباره تکرار میشه همون کارت.عصرا هم معمولا با هم میریم بیرون یا مهمونی یعنی شما نمیزاری خونه بمونیم انقدر غر میزنی به من و بابا ددری خانوم.شبا هم معمولا تا ساعت ۱۲ الی ۱ یا ۲ بیداری همینه دیگه تا ظهر میخوابی دخترم.

عزیزتر از جونم حالا بگم از کارایی که میکنی

بهت میگم نانای کن یک رقصی میکنی که بیا و ببین .با هر آهنگی یک مدله جدید میرقصی

بهت میگم خوشگل کن یک ادایی با اون مماخ و چشات در میاری که آدم دلش ضعف میره

وقتی مامان بزرگت نماز میخونه میری کنارشش وایمیستی اداشو در میاری وقتی منم بهت میگم الله کن سرتو میبری رو زمینو میاری بالا وقتی میگم لالا کن هر جا باشی سریع سرتو میزاری زمینو مثلا لالا میکنی

بهت میگم چشات کو تو هم چشاتو ریز میکنی قربونه چشمای قنگت بشم من

واینکه ببعی میگه بع بع گاوه میگه بع بع کلاغه میگه بع بع زنبوره میگه بع بع و.......... مامی جون هر چی باهات کار میکنم به هیچ صراطی مستقیم نمیشی که اینا رو یاد بگیری و ارادته خاصی به کلمه بع بع داری و من نمیدونم جریان چیه

خلاصه اینکه هر روز کلی کارای جدید داری که باعث میشه همه هر روز بیشتر از قبل عاشقت بشن

اینم بگم که دندونه بالاییت سمته راست بعده کلی اذیت کردنت بالاخره پریروز در اومد و منو کلی ذوق زده کرد

عکسایه جدیدتم به زودی زود میزارم اینجا 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط بهاره  | 

پیشرفت جدید گل دخترم

هانای من  گل نازم عزیز دردونم  بالاخره تونست در تاریخ ۲۳/۱/۸۹ در هشت ماه ۲۳ روزگی چهار  دست و پا راه بره و کلی مامانشو ذوق مرگ کنه .مامی جون نمیدونی چقدر خوشحال شدم همه پیشرفتاتو دوست داشتم ولی این برام یک جوره دیگه بود.احساس کردم کلی بزرگ شدی که واقعا هم بزرگ شدی

البته اینم بگم که هر چی بزرگتر میشی مراقبت کردن ازت سختتر میشه مثلا همیشه عاشق لب میز ایستادن بودی الان که راه افتادی خودتو میرسونی لبه میز ومیخوای بایستی و دله مامی همش میلرزه چون میترسه که بیفتی و به همین علت فعلا همه کاروزندگی تعطیل شده و همه وقتم شده ماله شما عزیزتر از جونم

 

مامی جون اگه خوب ازم مواظبت نکنی و من یک موقع خدای نکرده از لبه میز بیفتم اونوقت یک گریه ای برات سر میدم که صداش ده تا کوچه اونورتربرههههههههههههههههههههههههاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط بهاره  | 

...........

سلام مامی جون.دختر قشنگم کلی برای خودت بزرگ و خانم شدی و یک کمی هم زیاد از حد بغلی شدی و مامانی خیلی خسته است و همش کمر درد داره از بس که شما رو بغل میکنه.الان به زور خوابوندمت و اومدم یکمی برات از اتفاقات اخیر بنویسم اول از همه بگم که مامان بابایی از ۹ فروردین از پیشه ما رفت پیشه خدا جون و خیلی همه ما ناراحت شدیم.روحش شاد باشه.بعدم اینکه عید رفتیم سمته اوان و اونجا خیلی خوش گذشت الته خیلی سرد بود و من همش میترسیدم سرمابخوری که خداروشکر نخوردی و وقتی برگشتیم روزه ۷ فروردین که برگشتیم یکی دیگه از مرواریدای شما زد بیرون و کلی خوشحالمون کرد و دیگه برات بگم که خیلی کارای جدید میکنی تا صدای آهنگ میشنوی شروع میکنی به رقصیدن و اون شکمه توپولوت رو هی عقب و جلو می بری .دست میزنی دیگه کاملا دستاتو به هم میرسونی و صدای دست زدنتو میتونیم بشنویم(قربونه اون دستای کوچولوت برم من)وقتی از خواب بلند میشی سریع پامیشی میشینی و خودتو میرسونی لبه تخت.منم تصمیم گرفتم که دیگه شما رو روی تختت بخوابونم و الان ۳ شبه مستقل میخوابی.عزیزکم الان از خواب بیدار شدی داری گریه میکنی بعدا میام عکسای خوشگلتو میزارممممممممممممم
+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 7:49 بعد از ظهر  توسط بهاره  |